درباره نویسنده
بِسْــمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم. ... إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا (1) لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ وَیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَیَهْدِیَکَ صِرَاطًا مُّسْتَقِیمًا(2) ---------------------------------------------------------- نظرات رو فقط تائید میکنم و فقط اونایی که جوابی لازم دارند جواب داده میشه .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • سپاس و التماس دعا
  • با تو
  • باید رفت
  • ....
  • جفنگ نوشت
  • مثل شاه بیت غزل
  • مانده ام در کار این وانفسا
  • حق با کیست؟؟
  • آرامشی باور نکردنی
  • بی پولی تا این حد؟
  • حواسم پرت شد
  • بعد از 2 روز
  • بهترین عید قربان ما
  • کفشهایم کو؟ + عرفه بر شما مبارک
  • این روزها
  • آخه چرا؟
  • اصلا اوقات خودتونو تلخ نکنید
  • ماجراهای من و کارت عابر بانکم (2)
  • ماجراهای من و عابر بانکم(1)
  • باز هم عشق دانشگاهی
  • زاد روز بهترین پدر دنیا
  • باورِ قدرت
  • دلتنگ ام
  • من خوبم ها
  • نقش قربانی را بازی نکنیم + بعد نوشت
  • دوست های خوبِ من
  • شروعی دوباره
کلمات کلیدی مطالب
  • خوشبختی (۳)
  • طعم گَسِ لحظه ها (٢)
  • احساس ملس (٢)
  • زاد روز (۱)
  • لیموی تلخ (۱)
  • من و معبودِ یگانه ام (۱)
  • طنز نوشت (۱)
  • مناسبت مذهبی (۱)
  • مناسبت ملی (۱)
  • دلتنگی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
کدهای اضافی کاربر



یک قدم تا رهایی محض
باید رفت ...
سپاس و التماس دعا
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

من میخوام ننویسم اما محبت شما منو شرمنده میکنه

ی مدتی خوب بودم ... خیلی خوب . به خاطر تصمیم درستی که گرفتم ؛ 2ماه نفس کشیدم و زندگی کردم به معنای واقعی . 

اما این روزا ی برنامه ای دارم که براش خیلی مضطربم

همه لحظه هام دارم به خدا التماس میکنم ، کمکم کنه موفق شم

دوستای گلم ؛ من واقعا فرصت نکردم نظرات پر محبتتون رو تائید کنم ، چون دلم نمیومد بی جواب بمونه . هنوزم نمیرسم جوابشون بدم ؛ واسه همین نظرات این پست رو باز میزارم . باید منو ببخشید

فقط التماس دعا دارم بی نهایت ..... از همتون ممنونم مهربونای من


تبریک ویژه : فاطمه ، پری و درسای عزیزم مبارکتون باشه . انشالله که خوشبخت بشید زیر سایه امیر المومنین . از ته دل براتون خوشحالم و آرزوی خوشبختی تون رو دارم

+ این پستم الان گذاشتم ولی پشیمونم .... قول داده بودم تو این  2  3 هفته ننویسم اما اگر مشخص بشه نوشتم!!؟؟

نظرات ()



با تو
نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۸

هدفون تو گوشمه

پر شدم از مرور خاطرات تلخ 5 ماه پیش

غرق شدم توی افکارم که من اینو از کجا فهمیدم ؛ خوب چرا اینطوری شد

بین این همه سوال ی مرتبه از خودم می پرسم چی باعث شد من به این خاطرات تلخ در این لحظه فکر کنم

به خودم میام میبینم دستمو محکم مشت کردم ؛ این نشونه عصبانیت یا ناراحتیه 

باز فکر میکنم چی منو به اینجا کشید

متوجه میشم چیزی نیست جز آهنگی که دارم گوش میدم.

اولین آهنگی که بهم تقدیم کرد . چقدر تاسف انگیزه که آهنگی که برات پر از نوستالوژی بود رو کسی بهت تقدیم کنه که بعدن بفهمی چقدر پست بوده و حالا تمام نوستالوژی ها پر کشیده و خاطرات تلخ نه چندان دور اون آهنگ رو احاطه کرده

هدفون رو از گوشم در میارم و شروع میکنم نوشتن.

اما این نوشته کجا باید درج بشه؟؟؟

14:40 90/09/05

---------------

خیلی خسته ام فرصت استراحت ندارم این روزا و این منو به مرز نابودی میکشه یه وقتایی مثل امشب. خستگی باعث میشه هی آبکشی کنم

خیلی خسته ام امشب ... من دوست دارم در اینجا بسته بشه که نیام از غم بنویسم اما زورم به خودم نمیرسه ... البته نه که همیشه حالم بد باشه ها اما چون میخوام ننویسم فقط وقتای حال خوبی میتونم جلوی خودمو بگیرم و امشب که به هم ریخته ام باید مینوشتم

تو پیامکها دنبال ی پیام قشنگم واسه دوستم . اما میرسم به پیامهایی که هر کلمه اش بیشتر خوردم میکنه . اشکام جاری میشه و نمیدونم واسه حماقتم گریه کنم؟؟ یا واسه دلی که سوخت؟؟؟ یا روزایی که از دست رفت ؟؟ یا ..........

خدایا شکرت که تونستم تا الان دووم بیارم ... برای بقیه اش هم کمکم کن

 

بعد نوشت : عجبه بعد صبح تا حالا پرشین بلاگ ساعت 1 رضایت داد که صفحات مدیریتی باز بشه. ضمن اینکه حتی نمیشد نظر هم بزاریمتفکر

نظرات ()



باید رفت
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۸

احساسم داره وادارم میکنه اینجا رو ترک کنم

نمیدونم چرا؟ اما شاید بهتر بود زمان تموم شدن اون رابطه و سعی در دفن خاطره ها ؛ این آدرس هم برای همیشه مدفون بشه

دیگه اینجا رو دوست ندارم

دیگه یادآوری روزای ... رو دوست ندارم 

نوشتن اینجا منو یاد اون روزا میندازه

هنوز جرات و جسارتم کامل نشده 

اما به زودی کامل خواهد شد

کاش ارزش یک ذره از اون همه لطف را داشت اما دریغ

میگویم من خیلی خیلی قبل از این یا حتی در بدو شروع فهمیدم که ادامه این راه غلط است . دانستم که نتیجه خوبی ندارد . دانستم که خیلی چیزها از من پنهان میماند .دانستم؛ خیلی چیزها را دانستم اما ادامه دادم

دکتر میگوید : گاهی باید چیزی بر انسان ثابت شود . شاید لازم بود بر تو ثابت شود که تو ایرادی نداری ؛ بهونه گیر نبودی و ....

شاید راست بگوید . شاید بر من ثابت شد که ارزشی بیش از آنچه دارم که خود می اندیشیدم . آنگاه دست از ادامه کشیدم و خودم را رها ساختم

خیلی خسته ام 

اما نه ناامیدم نه غمگین ... فقط کمی خسته ام . باید کمی استراحت کنم

باید بار سنگینی که بر دوش میکشم زمین بگذارم و کمی بایستم

آنگاه اضافه های کوله بارم را دور بریزم و دوباره شروع کنم

باید رفت اما بعد از کمی استراحت و سبک شدن کوله بارم

باید رفت

 

+ دعوت نامه : میگن یک قرعه کشی هست برای برنده شدن یک گوشی iphon4 [این لینک] برای این قرعه کشی هست اگر دوست دارید شرکت کنید

+ دنیای عزیز میشه ایمیلت رو برام بزاری؟؟

نظرات ()



....
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/٩/٥

عروسی رو رفتم. خوش گذشت . خوشحال بودم که رفتم . بر خلاف حس عجیب غریب و احساس دوری که همیشه به شخص عروس داشتم ؛ اون شب حس خوبی بهش داشتم.

دختر خوبیِ اما اخلاقهامون که با هم فرق داره خوب سعی میکنم زیاد بهش نزدیک نشم که دلخوری پیش نیاد. ضمن اینکه ی حس دافعه ای ی وقتایی ناخودآگاه از سمتش حس میکنم و دور میشم ازش

امیدوارم خوشبخت بشه

خیلی حرف داشتم واسه نوشتن اما ی لحظه یاد ؟؟ ( اگرچه عاشق اسمشم اما دوست ندارم دیگه اسمی ازش تو وبم باشه) تموم حس های نوشتن و پرهیاهو رو ازم گرفت .

چقدر خوشحالم که خدا قدرت تصمیم گرفتن و ادامه ندادن رو بهم داد. به تنهایی قادر نبودم به این سرعت همه چیز رو تموم کنم . به خودم قول دادم اینجا دیگه حرفی از اون ماجرا نباشه پس بقیه حرفا بمونه برای نگفتن

 

نظرات ()



جفنگ نوشت
نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳

امشب در طی یک توفیق اجباری عازم عروسی هستیم ....

برای اینکه مجبور نشم بدو بدو کنم همه چیز رو دیشب آماده دم دست گذاشتم

امیدوارم بشه زود برم خونه و از اون مهمتر امیدوارم 1 ساعت واسه آماده شدن کافی باش

حال من از این گله مند و عصبانی ام که چرا مردا که میخوان توی یک مجلس حاضر بشن نهایت فعالیت لازمه شون اینه که صورتشونو تمیز کنند و ی کم موهاشونو مرتب کنند که معمولا موهاشونم به همون شکل همیشگی است و در عرض 10 دقیقه بعد از حمام میتونند آماده باشند

حالا خانوماااااااااااا . مدت مدیدی باید درگیر اپیلاسیون باشن . حالا تازه برن حمام و از حمام هم که بیان تازه شروع ماجراست

مو درست کن . آرایش بکن  و اووووووو

چه امر طاقت فرسایی . اونوقت همه این کارا واسه 2 ساعت تو مجلس نشستنه . البته خوبه که خودمونو خوشگل تر میشیم و با دیدن خودمون ذوق مرگ میشم اما همه این خستگی ها برای 2 ساعت؟!!!

تازه این بار ما خواستیم ساده بریم و ی بلوز شلوار شیک مجلسی بپوشیم که عروس محترمه گفتند : نه دوستای عروس باید خیلی شیک بیان . البته که ایشون همکار ماست و ما هم برای دلایلی خاص تصمیم بر این گرفتیم که لباس یقه هارتری مان را بپوشیم و صفایی بکنیم با ابهتش

اما هیچ کدوم از این حرفا باعث نمیشه که به این همه راحتی مردها و سختی خانومها برای آماده شدن جهت شرکت در مجلسی اعتراض نداشته باشم 

تازه همه این دردسرا جدای از تهیه لباس و ست کردن کفش و کیف و این حرفاست

حالا با این اوصاف فکر میکنید امشب بشه رقصید؟؟ یا باید قر تو کمرمون خشک بشه و ی گوشه ادای خانوما رو باید در بیاریم؟؟؟ البته در تَشَخُص ما که حرفی نسیت اما همش که نمیشه سر سنگین بود خنده تازه اگر بشه رقصید لابد هی مامان میگه بسه دیگه بیا بشینخنده

+ این روزا واقعا فرصت جواب دادن به نظراتو ندارم عذر میخوام


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مثل شاه بیت غزل
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱

دکتر : تو هر وقت میای من باید بدونم خوب نیستی . خوب باشی نمیای

مواردی که ممکن بود تاثیر در بد حالی ام داشته باشه رو برای دکتر میگم

- : همووون . واسه شرایط جسمی ات بوده که اینطور به هم ریختی . همش همون بوده .

- : از وسواسم میفهمدم که خوب نیستم . دوشنبه زود رفتم خونه و با لباسام رفتم تو حمام و همه رو شستم

زد زیر خنده و گفت : تو حالت بد میشه ، هی میشوری؟ بدم نیست ها . آروم میشی نه؟ چه با حال

- : نه به خودم غر میزدم. میگم اینا که چیزیش نیست . خوبه کمرت درد میکنه

- : کاری نداره یه چیزی جایگزینش کن . ولی این خیلی خوبه عزیزم . به جای اینکه داد و بیداد کنی ؛ خودزنی کنی، مواد مصرف کنی و قرص بخوری ؛ این کار رو انجام میدی . این کارِ بدی نیست فقط ی کم ناسازگار با کمر و این حرفاست . یه چیزی جایگزینش کن .وقتی تنش داری باید بیرونیش کنی . ولی باید به صورت خودآگاه یک کاری رو انجام بدی

بعد از یک بحث طولانی .

اون جریان دیگه تموم شد؟؟

- : آآآآآره دیگه . 

- : ... رو گرفتی؟؟

- : بله گرفتم

- : وابستگیش از بین رفت؟؟

- : بله خوبم

- : تو دارو نمیخوری؟؟؟

- : نه . ولی تا 3 ، 4 هفته خوب بودم ها .

- : اگر نرمال هستی ، شاد و ریلکسی و دارو نمیخوری و گاهی کم میاری به جای اینکه بزرگش کنی و فاجعه اش کنی ؛ به خودت بگو این خیلی خوبه یعنی من 3 هفته شاد بود . تو ی رابطه ی وابستگی و ی استرس رو پشت سر گذاشتی. 2 ،3 تا رابطه دوستی رو حذف کردی که کار خوبی کردی . اینکه 3 ، 4 هفته خوب بودی خیلی عالیِ باید خیلی خوشحال باشی. خیلی ها از عهده حذف رابطه ها بر نمیان. هر کس تو رابطه باشه می چسبه چون جز هویت و داراییهاش میشه ولی تو این کار رو کردی و آروم شدی . تو خوب موفق شدی . حتی 2 تا از دوستات رو هم حذف کردی . این خیلی عالیِ .

بعد از ی بحث طولانی 

دکتر : کارهایی که گفتم انجام دادی؟؟

من : نقش قربانی رو بازی نکردم .

- : فکر کردی این خیلی کمه؟؟؟ این خیلی عالی که تونستی این کار رو بکنی

- :  تو این مدت برای اون گریه نکردم. گریه هام وقتایی بود که خیلی دلم گرفته بود و به اوج ناراحتی که رسیدم ؛ فکر میکردم اگر بودش تا کمی باهاش حرف بزنم خوب بود

 

پانویس :

+ چیزای زیادی یاد گرفتم و حالا خوشحالم از اینکه متوجه شدم چقدر خو از موضع قدرت با مسائل رو به رو شدم اگرچه گاهی ضعف رو تو نوشته هام و احساسم میدیدم .حالا میفهمم که تمام حالاتم خیلی طبیعی و نرمال بوده . خدایا شکرت 

+ امروز سعی میکنم نظراتی از 2 پست قبل که نیاز به جواب دارند رو جواب بدم

+ ارکیده نازنین که دیروز برام نظر خصوصی گذاشتی ؛ آدرست رو نذاشتی و حالا من نمیدونم کدوم اکیده هستی که جواب نظرتو بدم

نظرات ()



مانده ام در کار این وانفسا
نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٩

یه دختر سبزه و تپل بود. اهل اطراف بودند . از یک خانواده سطح پایین ؛ اینقدر که یک بار مادرش برای تنبیه اش دستش رو با قاشق داغ سوزونده بود .

زیاد رابطه خوبی باهاش نداشتیم. خوب بچه بودیم .

بعد ابتدایی دیگه ندیدمش تا 10 سال بعد . همون سالها برای عروسیش دعوت شدیم . رفتیم برای شادی دلشون . دختر خوبی بود.

چاق بود و توی لباس عروسی شکمش خیلی تو ذوق میزد . همش میگفتم آخه حالا فرهنگشون پایینه ی آرایشگر بهش نفگته ی گن بپوش اینقدر افتضاح نباشه؟

5 یا 6 ماه بعد از عروسی اش خبر به دنیا اومدن دخترش رو شنیدیم . باز هم بچگی کردیم و خندیدیم که پس بگو چرا شب عروسی اینقدر افتضاح بود .

خوب بود که بود. ربطش به ما چی بود؟؟؟ خنده اش کجا بود؟؟؟

حالا 8 9 سالی از آن زمان میگذرد . هفته پیش به مامان خبر رسیده بود که فرشته یک پسر کوچول به دنیا آورده . بعد از ختنه سرون ؛ توی کارخونه تانک اسید ترکیده و شوهر طفلکش از اسید سوخته. 2 هفته ای در بیمارستان بوده اما نتونسته دووم بیاره و به رحمت خدا رفته

با شنیدن این خبر اشک هام بی اختیار جاری شد. باریدم و باریدم و چقدر افسوس خوردم به حال اون فرشته طفل معصوم که ظاهرا خوشبخت بود و به نسبت خیلی ها مشکل خاصی در زندگی اش نداشت. شوهرش مرد آقایی بود و مادر فرشته ازش راضی بود .

این روزها زیادند کسانی که آرزوی مرگ شوهرشان را دارند اما شاید شوهرانشان بیشتر از خودشان عمر کنند . 

پر از سوال بودم برای نوشتن اما دیگه نمیتونم ادامه بدم

پانویس :

+ راجع به پست قبل باید بگم دلیل اینکه از اون حرف ناراحت شدم این بود که از کسی شنیده بودم که انتظارشو نداشتم

به هر حال هر چه بود گذشت و اون دوست دیروز توی نظرش عذر خواهی کرده بود. البته من منتظر عذر خواهی اون نبودم و قصدم این نبود. فقط خواستم بخونه و بدونه که نباید این نوشته ها رو ملاک ارزیابی قرار بده

+ تازگی ها خواب هایی که میبینم تاثیر شدیدی بر من میزاره ... همین میشه که ی روز با حال بدی بیدار میشم مثل دیروز و ی روز با حالی بیدار میشم که میبینم تو عالم خواب و بیداری همش میگفتم خدایا شکرت و حتی یادم بود که شب قبل چه خواب عذاب آوری دیده بودم . 

+ اینجا هم دیگه راحت نیستم. نه جرات دارم بگم حالم بده و نمیدونم دلیلش چیه . نه میتونم شادی کنم. 

بعدنوشت : چرا هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم؟؟ گوشیم هم نمیدونم چرا روشن نمیشه؟؟؟ مادمازل هم میگه بیا پیش خودم بزن تو شارژ . شارژر رو نبر منم امروز از اون اخلاقای گند دارم که زیر بار هیچی نمیرم. حاضرم گوشیم خاموش بمونه اما ندم بزاره تو شارژ . یعنی زده به سرم در حد تیم ملی . وای یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده 

5 دقیقه بعد : مادمازل اومد شارژرش رو آورد و منو شرمنده کرد. حق با اون بود. دفعه قبل که ازش گرفتم ، نبردم بزارم سر جاش

نظرات ()



حق با کیست؟؟
نویسنده: - شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸

" حالات روحیت را دنبال می کنم. به نظرم میاد علائم اختلال دوقطبی را نشون میدی. از دکترت بپرس. برای کم کردن علائمش ماهی و امگا 3 بیشتری مصرف کن "

اول فقط خواندم و دلایل به هم ریختگی روحی هفته قبل را برایش نوشتم

1. مهمان ماهانه

2. استرس شدید برای طولانی شدن مشکلات پدر ( که آن هم دلیل خاصی داشت وگرنه هر لحظه باید نگران می بودم)

3 . گم شدن  mp3

اما این جمله از ذهن من پاک نشد . مرتب باریدم و این اصطلاح در ذهنم تکرار میشد . اختلالات دو قطبی . 

ناراحتی این حرف به قدری بود که دیگر دست و دلم به نوشتن نمی رفت . هیچ علاقه ای به نوشتن و شنیده شدن نداشتم. بارها به ارسال یادداشت جدید خیره شدم اما توان نوشتنم نبود.

شاید اگر کسی نگرانم نمیشد تا مدتها نمی نوشتم. من شرمنده این همه محبت شما هستم.

تمام این 1 هفته به این جمله فکر کردم. گاهی گریه کردم ، گاهی عصبانی شدم . هفته بدی را گذراندم. خیلی بد .

بارها فکر کردم که چرا یک دوست باید چنین برداشتی از نوشته های من بکند و تنها به یک نتیجه رسیدم.

اینکه اغلب مواقع در اوج احساساتم پست گذاشته ام . اما قطعا این احساس همیشه در اوج نیست . اینطور نیست که من همیشه یا در اوج شادی باشم یا در اوج غم. 

حتی پست آخر شاید عنوانش نشاندهنده یک آرامش فوق العاده است اما آن آرامش شدت زیادی نداشت. فقط ناباورانه بود چون با چند قطره اشک طپش و آشوبی که در قلبم بود آرام شد اما قطعا آثار آن زمان برد تا تسکین یابد و من شاد شوم.

دوست عزیز:

خوب میدانی که 1 سال بدی را پشت سر گذاشتم. خوب میدانی که الان فقط 1 ماه از حذف عامل ناراحتی ها از زندگی ام میگذرد و من ناباورانه بعد از 2 روز از آن خداحافظی کذایی، ایستادم و اجازه ندادم که این اتفاق بعد از اتمامش باز هم مرا به مسلخ بکشاند و این از نظر من تنها معجزه قدرت الهی است که اینگونه به من توان برخاستن بخشید.

از طرفی 1 سال از اولین مراجعه من به روانشناسم میگذرد. پس آشنایی کافی با درونیات و شخصیت من دارد . در اینصورت اگر چنین مشکلی در من بود ؛ حتما روانشناسم این موضوع را مطرح میکرد و برای درمانش تلاش مینمود.  اما او تنها در اولین جلسه مشاوره به من گفت : علائمی که از آن صحبت میکنی نشان از این دارد که اگر به آنها رسیدگی نکنی دچار افسردگی خواهی شد . و تنها باری که به شدت نگران من بود درست اوایل تیرماه بود که اتفاق وحشتناکی در مسائل عاطفی ام رخ داده بود . آن زمان از من خواست هر هفته جلسه داشته باشیم تا زمانی که از بحران رد شوم

همه اینها به کنار ؛ برادرم کارشناس روانشناسی بالینی و دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی است و اگر حقیقتا چنین علائمی در من بود حتما گوشزد مینمود

دوست من؛ خوب میدانی که به تازگی یک بحران را رد کرده ام که شاید هنوز رد نشده باشد. اگر واقعا حالات روحی من را دنبال میکنی ، چطور توانستی چنین تشخیصی در مورد من بدی؟؟ 

نوشته های عمومی و وبلاگ استناد خوبی برای دادن نظریه های روانشناسی نیست ؛ چرا که تنها بخش کوچکی از شخصیت فرد در آن ظاهر میگردد و برای صدور چنین نظریه هایی نیاز به داشتن اطلاعات کامل و جزییات درونی فرد می باشد

+ در همین نبودن ها و ناراحتی هاست که دوستای واقعی معلوم میشوند. از همه دوستانی که نگرانشون کردم عذر میخواهم. امیدوارم مرا درک کنید. فشار زیادی را تحمل کردم . شاید شنیدن این حرف هیچ کس دیگری را به این اندازه آشفته نکند . شاید خیلی ها بخندند و بگذرند اما شرایط من شرایطی نبود که بتوانم به سادگی از این مورد رد شوم

+ به شدت ملتمس دعاهاتون هستم

+ مشکل بابا هم انشالله حل میشه. به قول مامان باید این اتفاق می افتاد.

+ دنیای عزیز میدونم تو بیشتر از همه تو این نگرانی موندی. ازت عذر میخوام. از لاله ، شبگرد ، افسون ، سارا ، مینا ، سورمه و الی عزیزم ممنون که به فکرم بودید.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »